تاريخ : جمعه 31 خرداد1392 | 12:0 | نویسنده : ماری جوووووووون
سلام. امروز سیو یک خرداد بود.اینروزا زندگیم رنگ نداره،روز تولدم هم بی رنگ بود . دلم برای قهقهه هام تنگ شده. دارم پیر میشم فقط هیچ خبری از عصا  و دندون مصنوعی نیست !حتی  کسی مث پیرا بهم احترام نمیزاره. شاید به این خاطره که حتی پیرا هم احترام ندارن دیگه!!!!

به جز یه اهه عمیق چیزی برام نمونده!!!تنها سرمایم تنهاییه.....

خسته ام!اومدم دوباره وبلاگم. انگار که به عروسکای بچگیم برگشتم. 

دلم برای دوستای وبلاگیم تنگ شده!اینجا فیس بوک نیست،کلووب نیست چت روم نیست!اینجا یه جاییه که ادما اول اندیشه هاتو میبینن بعد خودتو. 

کسی اینارو نمیخونه!

کسی براش مهم نیست که تو گاهی از شدت بغض میمیری!

به دنیا اومدیم تا تنها باشیم

باید قوی بود باید لبخند زد

چون چاره ای جز این نیست

دلم برای خودم برای تمام دردهای مسخرم برای نفس های بیمصرفم

میسوزه

هیییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

امان از این زمان

زمانی که دیگه برد توان از این زبان




تاريخ : پنجشنبه 6 مهر1391 | 22:8 | نویسنده : ماری جوووووووون
اگه خدایی نکرده اومدم دوباره واسه حاطر دلخودمه اثلا اولشم واسه دل خودم اومدم خوشحالم دوستای خوبی پیدا کردم این وبلاگ تا حالا خیلی کارا برام کرده بهش مدیونم برای همینم به همین راحتی ا ولش نمیکنم چون دوسش دارم خیلی هم زیاد دوستانی که هستید دوستانی که نیستید دوستانی که رفتید دوسال سرنوشت ساز زندگیمه گاهی میام وبلاگ برای شما برای وبلاگم برای دلم ولی فکر نکنم برسم چیزی بنویسم وبلاگ عزیزم دوست دارم دوستای خوبم دوستون دارم برام دعا کنید بای

تاريخ : دوشنبه 9 مرداد1391 | 22:32 | نویسنده : ماری جوووووووون

سلام دوستان خوبم!!!

(البته اگه دوستی مونده باشه)

وبلاگ های متروک،نظر های کم،دوستان رفته!

دیگه وبلاگ هم  هیچ لطفی نداره

شاید بهتر باشه بگردی دنبال دوستان جدید

دنبال کسانی که فیس بوک وتوییترو یوتوب وهزار تا سایت دیگه رو به وبلاک نویسی ترجیح نمیدن

این که چی شد تا دوباره وبم همونی باشه که قبلا بود مهم نیست

اما میخوام دوباره همون ماری باشم

یه دختر خله شر کله شق که همیشه خنده هاش از بناگوشش میزنه بیروون!

پس بی خیال غم دنییییییییییییییییییییییییییییییییییا

حالا بچرخونننش کمررو

اها

بیا وسط

دست دست دست

داماد مرخصصصصصصصصصصصصص

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

خوب از مدرسه بگم براتون:

دبیرستان مریم:

خوب بدک نبود امسال

انقدر اتفاقات خوب وبد افتاد(البته بیشتر بد!)

که راستش واقعا نمیتونم بگم

میخوام از این به بعد هر اتفاقی که افتاد بیام بگم

میخوام این وبلاگ واین دوستان

همونایی که وبلاگ ودوستانشون رو به هیچ جایی ترجیح نمیدن باشه سنگ صبورم

دوستون دارم

دوستان گلم



تاريخ : چهارشنبه 31 خرداد1391 | 9:48 | نویسنده : ماری جوووووووون
سللللللللللللللللللللام بردوستان عزیزم

بالخره مدرسه ه تموم شد

وای یه روز باید بیامو از تقلبای سر امتحان براتون بگم!

امسال با همه زجراو خنده هاودعوا هاواشتی های تموم شد

اما مهم ترین خبر:::

ماری

امروز متولد شد !

درست همین امروز

۳۱|۳|۷۵

اخ جووووووووووووووووووووووووون!

تولد تولد تولد

تولدم مبارک مبار ک

بزن دست قشنگرو

هووووووووووووووو

بیا وسط

این کمره یا شاه فنره

اگه فنره؟؟؟

پس قرش بده

هوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

خیلی خوشحال رفقا

تا الان فقط رفقامو دخترعموم بهم تبریک گفتن

نه بابام نه مامیم نه هیچ کدوم از اعضای خانوادم

بای دید اصلا یادشنه یانه؟

شما

هم تبری یادتون نره

راستی دوستان من ایدیمو نوشتم

هی مایل بود ادم کنه

مسئله ای نیست!

ایشالا صد ساله شم نه صدوبیست ساله شم

نه صدوبیست سال کمه همیشه زنده باشم!!

 



تاريخ : پنجشنبه 7 اردیبهشت1391 | 20:58 | نویسنده : ماری جوووووووون

سلام دوستان خوب

خوبین حالتون خوبه؟ چه خبرا ؟ بچه ها کجایین تازگیا نیستین

یه وقت خدایی نکرده نگین ماری رفت وبلاگشو بیخیالشد

به جان شما این معلما از ما عین خر(البته بلانسبت خر!)از ما کار میکشن!!!!!!!!!

دوستا ن خبر دارم براتون زیاد

خیلی زیادددددددددددددددددددددددد

دیروز رفتیم اردو! خیلی خوش گذشت

یه مدت نبودم باید بشینین پای حرفامشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے  غر ونقم نباشه:

یه اتفاق مهم تو زندگیم افتاد!یه پسر وارد زندگیم شده. ودوازده روز بعد هم به سختی خارجش کردم .به قول دوستام ما اصلا تورا در جرگه دوستپسر داران وارد نمیکنیم چون به قشر فرهیخته ما توهین میشه. دوازده روز. رفقااولين تجربه که از خدا میخوام اخرینش هم باشه. شاید دوازده روز فقط یه اشنایی باشه. ولی همون برای من خیلی خاص بودشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

دیگه جزئیاتشو بیخیال شین دوستان . فقط دوست دارم بگم وقتی بهش گفتم بهتره تموم کنیم چون من واقعا اهل این طور روابط نیستم. بارون میومد!!!

و سخت ترین روز زندگیم بوددد!

!1مژگان دختر خاله ام بچه دار شددددددددددددددددددددددددددددددد

اونم چی ؟؟؟دختر!!!!!!

2!تو عید دوست پسر خر دوستم اسکلم کرده بود! وای بچه ها مرتیکه خر نفهم بهم گفت من سروان رحیم حقیقت افسر دایره تجسس هستم شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے اقای ؟ به قتل رسیدن واخرین فردی که باهاش تماس گرفتن شما بودین باید هرچه سریع تر همراه پدرتون بیاین اگاهی برای تکمیل پرونده!!!!!

خلاصه خودمونیما :کلی اسکل شدیمو ترسیدیم . تا دوسه روز شاشبند بودم که بالخره فهمیدم پسره ی خر خواسته اذیت کنه مارو...

3!!چند روز پیش رفتیم ارد گلمکان با این که خیلی جای داغونی بود ولی خوب خوش گذشت از درو دیوار رفتیم بالا وعکس گرفتیم . قاچاقی رفتیم رو موتوره کارگر اونجا عکس گرفتیم . رفتیم کنار سگ عکس گرفتیم. افتادیم روی هم وبازم عکس گرفتیم.....

کلیم با عرازل رقصیدیم وبه من گفتن که مثل پسرا میرقصم . میخواستم سرمو بکوبم به دیوار.....

4!!!دوباره من ودوباره تئاتر

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای بچه ها بالخره رفتمو برای تئاتر توی جهاد دانشگاهی تست دادم با اژو دختر عموم.

معرکه بود . کرکره خنده!!!!

سالن برگزاریه تست توی سالن کنفرانس بود بینهایت رسمی ودلهره اور. میزای دور تا دور چیده شده بود وازمون خواستن وسط میزا بیایم وخودمونو تو دو دقیقه تعریف کنیم.

من رفتمو گفتم:

سلام من ماریم . همه میگن باید پسر میشدم چون اصلا شبیه دخترا نیستم عاشق هیجانم .از بچگی تو خیابونا با داداشامو پسر خاله هام فوتبال بازی میکردم همیشه پست دروازه بودم البته همیشه گل میخوردم. خیلی شرم و خاطرات کودکیم به اندازهفت فصله

کارگردان:منظورت هفت کتابه دیگه!

حالا!!رنگ قرمزدوست دارم . تو غذاها عاشق قرمه سبزیو زرشک پلو با مرغم و تو حیونا مورچه رو از همه بیشتر دوست دارم .چون فکر میکنم خیلی زرنگه و قوی×!

البته اگه بشه جزو مورچه ها به حسابش اورد!!!!!!!!!!!!

کارگردان: جزو مورچه ها که هست . منظورت حیوونات بود دیگه؟؟

حالا.

خلاصه به هردو نفر گفتن یه نقشیو بازی کنه . حالا بگین به من چی افتاد.؟؟؟؟

گفتن باید نقش راننده تاکسی رو بازی کنم و اون دخترم نقش یه دختر دانشجو.

حالا دختره از این دخترای ارومو باحیاو خجالتی که من مونده بودم چظوری اومده تست بازیگری بده!

خلاصه چند تا ادامس انداختم تو دهنمو رفتم به یکی از میزا تکیه دادم وداد زدم : دربستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت!

همه داشتن با کناریشون صحبت میکردن که یهو برگشتن منو نگاه کردن . دختره اومد با خنده گفتن اقا بدویین دیرم شده.

منم رفتم نشستم رو صندلی دستمو از پنجره دادم بیرونو همین طوری که دختره حرف میزد رانندگی میکردمو هرازگاهی برمیگشتم به راننده های خیالی فحش میدادم کارگردانه از خنده مرده بود!

بعد به همه دخترا گفتن بیان تست مادر بدنو با پسرشون دعوا کنه که چرا انقدر میخوابه. یه نمیش نامه بود که دو صفحه متن داشت وباید از رو اون میخوندی . جالبیش اینه که رل جلوییمونو یه مرد چهل ساله بازی میکرد که اندازه پدر من سن داشت و تو باید تو نمایش باهاش دعوا میکردی. ولی شما که منیدوننی ما این چیزا بارمون نیست . تئاتر شوخی برنمیداره.  وقتی نوبت من شد . یک خط ازصفحه اول نمایشو خوندمو داد زدم . بچه تو منو کشتی پاشو از رو اون تخت. بعد نمایش نامه رو گذاشتم کنارو نیم ساعت خودم فی ابداهه با مرده جو بحث کردم . مرده گفت حالا که این طوریه من میرم معتاد میشم . گفتم به درک برو! یه انگل دیگه به جامعه اضافه کن. همه خندیدن.

همه دست زدن .ومرده گفت: افرین به این بداهه گوییه قویت!

ای بابا رفقا!!

 دیگه چی کار کنیم دیگه!!!

دوباره بهم زنگ زدن گفتن قبول شدی. وای سر ازپا نمیشناختم ولی باز مامان بابام گفتن

نباید بری!!

کلی بحث کردم که بالخره فرداش رفتم سر تمرینو باز تست گرفتن. اینجا بای نقش خواهر یه برادری رو بازی میکردم که با یه موجود خیالی حرف میزنه .

حالا سوتیام:به سیروس هی میگفتم اصغر. که اخرش مرده(همون چهل سالهه)گفت! دخترم من کجام شبیه اصغره بابا بگو سیروس....

وسط تست گفتم : از دست تو اسکل شدم/همه زدن زیر خنده!!!

سه بار اومدم بگم برادرم گفتم خواهرم!!!

استرس چه میکنه؟؟؟؟؟/

خلاصه از این به بعد حواستون باشه خواستین بیاین وبم وقت قبلی بگیرین!

علاوه بر این بنده برای هر یک عکس پنج هزار تومن وبرای هر امضا هزار تومن میگیرم. چون شومایییین تازه!

رفقا برام دعا کنیین. امتحانات در راهههههه!

  نظراتم فراموووووووش نشه



تاريخ : دوشنبه 29 اسفند1390 | 13:34 | نویسنده : ماری جوووووووون
بهار در راه است

این را میشود از صدای باد توی گوش در خت ها شنید. میشود از سیب های سرخ وسمنو های شیرینو گندم  هایی که تازه پشت لبشان سبز شده است فهمید

بهار در راه است

هوای تازه میدود در ریه های دمکرده وگذشته . حاجی فیروز ها رخت قرمز بر تن مکنند و اواز ودهل کنان ننه سرما را تا خانه اش بذرقه میکنند. کوچ دسته جمعی گنجشک ها روز شانه های سبز درخت میگوید بهار در راه است

درختان بازوهایشان را اذین میبندندو اسمان برای ابرها شکل در میاورد و ابر ها از فرط خنده اشک میریزند

بهار در راه است ماهی ها توی تنگ های شیشه ای دور خودشان میچرخند و سفره هفت سین اینده شان را در ذهن ترسیم میکنند.

بهار در را ه است صدای قدم هایش میان نفس هایم به گوش میرسد و با تالاپو تولوپه قلبم گام برمیدارد . چمن ها باهم روبوسی میکنند ودرخت ها برای هم لطیفه میگویند. قاه قاه میخندند.

دانش اموزها بازیگوش میشوند ومعلم ها با لبخند درس میدهند.

بهار در راه است

صحبت از تکالیف عید هم قند در دلم اب میکندو وزها با انتظار خوشایندی خظ میخورند

بهار در راه است . نزدیک میشود

ان قدر نزدیک که با هر دم ریه هایت پر از بهار میشوند و با خودت میگویی نکند سلول هایت جوانه بزنند

بهار در راه است

شیرینی های تازه وگرم مادر بزرگ واسمناس های نو عیدی میا قران خواب را بر چشمانت حراام  مکیندبهار در راه است

مردم مربان تر میشوند وکیسه پسرک گدا پر میشود

ودستمال کاغذی های دخترک گدا روی دستش باد نمیکند

بهار در راه است

من انتظار هایم را میشمارو ودر جیب میکنم تا سر سفره هفت سین هنگام خواندن یا مقلب القلوب والابصار توی کادو لبخند به بهارو خدایش هدیه کنم

 فقط اومدم سریع بگم خیلی دوستون دارم  وامیدوارم عیدتون ر از شادی باشه ر از لبخندو سلامتی وعشق

فقط نگین بیمرامم که واقعا نتونستم ا م

دوستون دارم....

هزارتا

این ادرس ایدیمه

mari.mrn0098

سر بزننینو addamکنید

 

http://ups.night-skin.com/ http://ups.night-skin.com/

تاريخ : یکشنبه 25 دی1390 | 12:13 | نویسنده : ماری جوووووووون
             http://ups.night-skin.com/                                                                           

 هنرو نیگا! جان ما! به به.................

             .cdvkd3rh31fvw05fimf.jpg

الان داریم کلاهبرداری میکنیم !

                                http://ups.night-skin.com/ 

سلام !!!!!!

یاس دوباره با اهنگش ترکونده!!!اگه نشنیدین لطفا گوش کنین؟معرکست؟

سلام دوستان این عکس آدم برفی منو داداشمه!

 

از اونجایی که عکاس(بنده حقیر) فک کرده با گوشیه apple طرفه! چپه عکس گرفته فک کرده تو گوشیش درست میشه ! ولی خبر نداشته باید بره گوشیشو بده نون سنگک بخره!

خلاصه که لطفا برای دیدن عکس ها گردن خودرا به سمت چپ کمی! خم کنید!

وبعد به من بگو یید که ایا آدم برفیم ؟؟ خوووووووووووووووووووووووووووشیییییگله؟(همراه با کش دهانی ادا شود!)

ودر اخر:از چی بگم برات؟

این خنده هامو نبین این خنده ها یه چسبه رو لبم این منم با یه رد پای خسته!

تو به من اینو بگو من از چی بگم خوب ما گفتیمو تموم دردا ریشه کن شد؟؟؟؟؟؟؟؟



تاريخ : سه شنبه 29 شهریور1390 | 16:5 | نویسنده : ماری جوووووووون
سلام دوست جونیا 

خوبیییییین؟حالو مالتون چطوره؟؟؟؟؟؟

اخ که دلم براتون عجیب تنگ شده!!!!میگم چرا انقد نظرا کمه!شاید چون

سر نزدم!اکشال ندره.....

خوب اتفاق انقده افتادددد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

رفتیم مسافرت. با اینکه تولد وبم مهم بود ولی نتونستم به هیچ کی سر

بزنمو بگم!!!

میخواستیم بریم شمال از اونجا هم مثل همیشه دامغان!

خوب دو روز از تعطیلی وفرصت مسافرتمون به خاطر بدحالی بابا رفت!

خداا بهمون رحم کرد:بابام قرص اشتباه خورده بود !اونم یکی نه سه تا!!!

اونم قورت نداد که جووووید!قیافه بابام دیدنی بود!استغرالله مثل خمارا راه

میرفتاصلا انگار گیج ومنگ باشه هیچ کی رو نمیشناخت ما که مجبور

شدیم بزنگیم ۱۱۵!

خلاصه که خطر گذشتو رفتیم مسافرت ۰ تو قوچان توقف کردیمو تو یه پارک

خوابیدیم. من تا صبح بیدار موندم و رمان خوندم صبحم تو پارک دویدم. انقد حال

داد که نگو . با اب سرد وضو گرفتمو تو چادر، نماز خوندم. قبله هم ده بی

سی چل کردم وحدس زدم ببینم کوجاس!!!

البته تف تو ریا!

رفتیم بهشهر. دلم واسه همه تنگ شده بود .دختر خاله جونم پسر خاله هام

موسی ورضا خاله جوم وشوهر خالم که بهش میگیم عمو سید ممد!

روز اول رفتیم دریا: تو یه ساحل بکرو دست نخورده. اونجا تا غروب بازی

کردیم. والی بال!وسط طناب!......... تو اب چقدر حال داد. من که روسریمو

 آب برد. اونجا یه مار مرده دیدیمو باهاش عکس گرفتیم.

  

            38nwoi0r8rskej5kwlon.jpg

کلی هم با موتورموسی سواری کردیم.

 

        gaex6kxp71egkmxhnd8b.jpg vv2l7stj8y9tq9cwa1j.jpg

من بالخره یه روز کچل میکنمو موتور میخرم !!حالا میبینین!!چرا ما دخترا

نمیتونیم موتور سواری کنیم!!!

مل زنای عربستان !!!

خلاصه که فرداش رفتیم جنگل . اونجا مرغ خوردیمو حکم بازی کردیم!

          

                           

                  smxmwhm19ocdxm5qy091.jpg 

من هوس کرده بودم از یه درخت برم بالا  حیف که نشد.

اونجا دستشوییش

پولی بود کثافتا از بالا معده من هزار تومن کاسب شدن. باید بالا دستشویی

مینوشتن

((رزق وروزی ما به باسن شماست))

وقتی خواستیم برگردیم:هشت تا ادم غول پیکر<تو یه ماتیز

کوچولونشستیم !!!!

صندلیای پشتوخابوندیمو همه تو هم نشسته بودیم. وای کل شهر به ما نگاه

میکردن. فکر کن چهار تا مرد گنده مثل بچه ها تو هم دیگه نشسته بودن.

جلو خونه که رسیدیم . هیچ کی کلید نداشت. منو موسی از لوله گاز رفتیم

بالاو بالای دیوار واستادیم . حالا هرچی از اون پایین داد میزدن((درو باز کنین. ما اذیت میکردیم. ))

اخرش در باز شدو همگی  بعد دوشو نهارراه افتادیم به طرف دامغان!!!

من که تمام راه خوابیدم وتکس نوشتمو عین مونگولا از اسمون عکس گرفتم!           

               

             y4c9ylgy53coi18zu3x.jpg 

                1b4rcvvpf8ub86mb059.jpg

رفتیم خونه خاله هما جاااان. خونه قشنگی بود و ما واسه اولین بار میرفتیم .

یکی دو روز اونجا موندیمو روز اخر رفتیم چشمه علی و تو هوای سرد ما

رفتیم . تو آب !!!

اوووف! اب یخ تیکه بود !همه ملت به ما نگاه میکردن!!!!

انقد موندیم تو اب که  همه لرزشوون گرفت!!!

بعد رفتیمو مرغ کباب کردیمو خوردیم.تولد علی بودو علی هم برامون کلی قر

داد. خلاصه که روی هم رفته خیلی خوش گذشت وخیلی زود تممموم شد.

به خاطر تاتر نرفتیم تویه دروار روستای بابام و بکوب رفتیم مشهد.


                              تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
 

تاتر:::::

هر روز تمرین داشتیم. واااای با برجسته. خیلی حیف شد که اقای عرفانیرو

ندیدیم . دلم براشون خیلی تنگ شده بود. خلاصه که تا تونستیم تمرین

کردیمو رفتیم نیشابور.

تو اتوبوس بچه ها هفت صبح زنگیدن به پسرا و میخوان اسکل کنن.بی چاره این پسرا!!!

از نیشابور مستقیم رفتیم تو مراسم اجرا. سریع پاراوانامونو درست کردیمو

لباسامونو پوشیدیم.

خیلی ریلکس رفتیمو اجرای قبل از خودمونو دیدیم. خداییش با اینکه از یه

استان کوچیک بودن تاترشو.ن خیلی حرفه ای وزیبا بود.

بعد ما رفتیم واسه اجرا.

 پاراوانمونو  صاف کردیم. منو اتوسا از استرس اون

پشت قر میدادیم و برک میرقصیدیم. همه تو اوج استرش میخندیدن.

خنده های عصبی عصبی. منم عطسهم گرفته بود اساسی.

خلاصه بالخره پرده ها رفت کنار وکار اجراشد.

ومن بازم مقنعه دومم افتادومجبور شدم بکنمش تو شورتم..

همه مون عالی اجرا کردیم . هیچ سوتیی انجام نشد تو صحنه اخر من از ته

دل گریه کردم.شاید به خاطر اینکه دیگه این دیالوگارو هیچ وقت نمیگفتم.

هیچ وقت این اشک ها توی چشمام نیمومد.

وقتی داشتم اشک میریختم یک لحظه نگاهم با نگاه داوود کیانیان تلاقی پیدا

کردو تازه یادم اومد اون اینجا نشتسه . تحسین توی چشماش موج میزد.

اخر اجرا رفتم عقب همه بچه ها از پشت پاراوان برای تماشاچی ها دست

تکون دادن ودر اخر من رفتم جلو وتعظیم کردم. وبچه ها اومدن جلو. دو تا از

داورا بلند شدن وشروع کردن به کف زدن!!!

همه سالن بلند شد وهمه کف زدن~~کیانیان بلند شد واونم کف زد!!!!

ما با تعجب به جمعیت نگاه میکردیم!!!

بعد اجرا اقای داوود کیانیان از سالن اومد بیرون ومارو صدا کرد تا بیایم پیشش

حرفاش رو مثل حرف های اقای عرفانی هیچ وقت یادم نمیره:

گفت::

یه نویسنده تو تنهاییهاش مینویسه ووقتی میادو اونو تو جمع میخونه باید

ببینه خستگیش در رفته یا بهش اضافه شده. من بعد از دیدین اجرای شما

واقعا خستگیم در رفت.

شما درست مثل منین ادمایی که معمولی نیستن . من با نوشته هام

افکارمو به مردم میگم وشما با زنده کردن نوشته های من. پس ما همگی

خاصیم.

واقعا از کارتون خوشم اومد. دخترای بااستعدادی هستین ومیدونم که موفق میشین.

همه داشتیم بهش نگاه میکردیم. انگار همه محو حرفاش بودیم. بهاره به

یگانه اشاره کرد که عکس بگیریم. یگانه مونده بود بگه یا نگه.

ده دقیقه بعد اقای کیانیان گفت:خوب بچه ها نمیخواین با هم عکس بگیریم.

همه از خوشحالی پریدیم هوا و باهاش عکسای دسته جمعی وتکی

گرفتیم.

                                                                                                                                                  vo13nuvwq3o84mx9at75.jpg                       

مهسا پرسید شما واقعا از کارمون خوشتون اوومد:واقای کیانیان گفت پس

یه ساعته سرکار تون گذاشتم نکنه میخواین قسم حضرت عباس بخورم!!!!

وای بچه ها قسم میخورم دیگه تاترو ول نکنم. به خاطر اینکه یه بار دیگه هم

شده عرفانیو ببینم. واسه اینکه مثل اقای کیانیان با بچه ها عکس بگیرمو

بهشون انرژی بدم.......

بعد رفتیم باغرود و غذاهامونو بلعیدیم.وازاونجا رفتیم اختتامیه.....

به همه فایلمون گفتم که تحویلمون گرفتم. به مامیم گفتم عکس گرفتیم

وقراره لوحامونو بعدا بدن.

ولی شما که غریبه نیستین

حالم از اموزش پرورش بهم میخوره. اونجا حتی اجازه ندادن ما بریم بالا

وعکس بگیریم .بهمون لوح ندادن ووقتی رفیتمو گفتیم چرا گفتن تا همین

جاشم برین خدارو شکر کنین که اینجایین.

چرا؟؟؟؟

چون داورای استانی عزیز با پارتی بازی یه کارو بردن بالا ووقتی همه

فهمیدن حقشون نبوده. حتی اونقد شجاعت ندارن که بگن اشتباه کردیم.

میدونم کار تربت خوب بود. ولی حداقل حالاکه مارو بردن جشنواره حقش

نیست با یه مهمان ویژه اینطوری برخورد شه.

درست مثل مرحله قبلی بغض اومدورفت. جلوی اقای طوسی(رئیس محترم

مسائل فرهنگی که مارو سنگ رو یخ کردن)نزدیک بود بزنم زیر گریه،ولی

لبمو تا میتونستم گاز گرفتم.

بچه ها اومدن بیرون از جشنواره و وقتی دوروبرمو نگاه کردم از همه چشم

ها اشک سرازیر بووود!!!

بچه ها عصبی بودن به هم میپریدن،به تاتر فحش میدادن،به طوسی ،کیانیان،خودشون،همدیگه.

تو ماشین مهساوحمیده بهم پریدن.

با خودم گتم ببین دوستیه معرکمون داره از هم میپاشه.

واسه چی؟؟؟؟

گور باباشون!!!!

بلند شدم گفتم رفقا مهم اینه که من این فیلمو بیست سال دیگه به بچم

نشون مدیمو یاد این روزای قشنگ میفتم. مهسا گفت :ماری شعاررررررررررررررر نده!!!

یه خورده بحثمون شد،کنار کشیده بودم. بهتر بود حرف نمیزدم تا شرایط بدتر نشه.

ماشین پر از سنگینیه سکوت شد. مهسا رفت کنار وحمیده از پنجره بیرونو نگاه کرد.

پنج دقیقه بعد::::

مهسا اومدو انگار نه انگار چند دقیقه پیش اوضاع خراب بوده وهمه داشتن

سر هم جیغ میکشیدن!!

شروع کردیم به زدنو خندیدن. به شماره های پسرا زنگیدیم وفاطی چرت

پرت میگفت ما میخندیدیم.

خدا این پسرارو نگه داره. یه پا سوژه ان!!

پسره هی میگفت!ببین . فاطی مگیفت من نمیتونم ببینم به خدا نمیتونم.

پسره باز میگفت ببین!!وای

همه دااشتیم از خنده میمردیم.

بالخره پاراوانا رفت تو حسینیه خونه عطیه ،و من یادم اومد کفشام جا

گذاشتم!!!

بعدم همه رفتن خنه شان.

اون شب از خستگی نا نداشتم ولی وقتی رسیدیدم تمام ماجرا رو با ابو

تاب واسه مامی تعریف کردم

من:اره مامان ما اجرا کردیم. کیانیان بعد اجرا اومد بالای صحنه وجلوی همه

روبروی ما تعظیم کردو واسمون کف زد. همه داشتن متحول میشدنو اشک

از دیدگان همه جاری بود.

داورا اومدن بالای سن واز ما تشکر ویژه به جا اوردنو همه مارو تو اردو

بادست نشون میدادن.

مامانم:افرین دخترم افرین!من همیشه میدونستم تویه پخی میشی!!

من:تو جشنواره هم که همه باهامون عکس یادگاری میگرفتنو . حتی چند تا از

بچه ها لوحشونو اوردن پشتشو امضا کنیم!!!!

مامان:افرین دخترم!افررررررررررررررررررررررررررین!!!

اون شب تو رختخواب

به خرفای بچه ها تو عصبانیت فکر میکردم،به حرف های عرفانی،کیانیان، به

مهسا که مگیفت:ما از اولشم به خودمون مغرورشدیمو فکر مکیردیم خیلی

خوبیم ولی هیچی چی نبودیم،به یگانه که میگفت:دیگه نمیاد طرف تاتر،به

حمیده که هنوزم فکر میکنه ما میریم همدان واسه جشنواره کودک!!!

به دبیرستان ازادگان که سال دیگه فاضلی دو.باره با متن کیانیان میومد،به

دبیرستان مریم با فاطمه که اونجا منتظرم بووووود

نممیدونم:تاترو بزارم کنار یا بچسبم بهش!!!!

موندم سر دوراهی!

میترسم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

                 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

پ ن۱:

مامیم میگه همه کارام احمقانه است!!!!!!!!!!!

وبلاگ نوشتنم،تئاترم،اینترنت،موسیقی،

وبدبختیه من اینه که اون هیچ کدوم از اینارو تجربه نکرده!!!!!!!!!!!

چرا ما باید انقدر با مامان بابامون مشکل داشته باشیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟اگه دیگه نیومدم نت بدونین این دعوا ها کار دستم داده.

                                                                                                                                

پ ن۲:

لعنت به این زندگی!!!

مهر شروع شد این عنی خر بزنو خر بزنو خر بزن

حالم از اهنگ باز امد بوی ماه مهر بهم میخوره

چه قدر برنامه داشتیممممممممممممممممممممممممممم

چه زود گذشت!!!!

مامانم مرتب میگه:ماری تو از تیزهوشانیا،نمونه دولتیا،مدرسه  های درجه یک<<<<عقبی. سیاوش مهرانو ببین. تو دوغوز ابادم قبول نمیشی..... چه برسه دانشگاه تهران!!!!!!

(((((راستی اینم ایدیمه:

mari.mrn1996@yahoo.com

سالی یه بار آنم! 

اینم چند تا مطلب طنز واسه مدرسه وبدبختیاش::::

            تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

       

م              د               ر               س                   ه

 

                            مدرسه : زندان آلکاتراس

                           زنگ مدرسه : حمله آپاچی ها

                        معلمان مدرسه : جنگجویان کوهستان

                         رفتن به پای تخته سیاه : عملیات کرکوک

                   بـیرون از مـدرسه : خارج از محدوده ۱۸قـدم

                    نگاه دانش آموز به معلم : می خواهم زنده بمانم

                      تعطیلات مدرسه : روزهای خوش زندگی

                      گرفتن نمره ۲۰ : یک بار برای همیشه

                          امتحانات شهریور : شانس زندگی

                           اخراج ازمد رسه : مهاجرت

                         تقلب : چشم هایم برای تو

                           کارنامه : آن سوی آتش

                                 مبصر : ا فعی

                                زنگ زیست : راز بقا

                           دفتر مدرسه : منطقه ممنوعه

                       پنج شنبه ها: خانه دوسـت کجاست

                       بردن کـارنامه به خانه : خانه در آتش

                   کارنـامه تـجدیدى : سالهای دور از خانه

                          انجمن مدرسه : ارتش سرى

                      خروج از مدرسه: فرار ازاردوگاه جهنمی

                 
                              غیبت معلم: روز فرشته

                         حضور معلم: بازگشت گودزیلا

                        دعوابا مبصر کلاس: بازی با مرگ

          دانش آموزی که به درس صدا نشده: لوک خوش شانس

                               ثلث سوم: شلیک نهایی

                                  پای تخته: قتلگاه


                          نیامدن دانش آموز به مدرسه: گریز ازمرگ


                                  مدیر مدرسه: پدرسالار


                         گذشتن ازکنار ناظم: عبور ازمیدان مین

               اولین کسی که به درس صدا زده می شود: قربانی


                                  نمره صفر: دایره سرخ


                        بهانه ای برای فرار از مدرسه: دسیسه

                                  معلم ادبیات: مجنون

                                  امتحان: آتش در خرمن

               جواب دانش آموز در برابرمعلم: می خواهم زنده بمانم


                                  دفتر مدرسه: بازداشت گاه

                    نگاه دانش آموز به ساعت زنگ تفریح: در پناه تو


                          زنگ تاریخ: افسانه سلطان وشعبان


                          اخراج از مدرسه: یکبار برای همیشه


                                  دیپلم: شاید وقتی دیگر

                        وقتی به سر تخته می رود: کمکم کن.

                                 پاي تخته : لبه ی تيغ

               

                                      

                                         

                                        etk56i65n63blorv89ac.jpg  

 همه میگن:باز امد بوی ماه مهر. بوی بازی های راه مدرسه

ولی من میگم:

باز امد بوی ماه مهر بوی دختر بازی های راه مدرسه

                      myqx532uel33qaged65n.jpg

 

                                            ovicpdjhgtwhh8qzdh9.jpg

                                               h38e3962eb2s1hk896.jpg

واسم دعا کنید...............

qeqifktx1wy8y3ron3mx.jpg بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس



تاريخ : چهارشنبه 9 شهریور1390 | 1:1 | نویسنده : ماری جوووووووون

سلام رفقا خوفییییییییییییییییین؟؟؟؟

راستش خیلی دوس میداشتم تو ماه رمضونو شبای قدر مزاحمتون بشم وبگم:رفقا

التماس دعا!

چه قدر زود دیر شد این ماهی که میگن کل سالتو ضمانت میکنه. چه قدر راحت گول

این گرسنگی های الکیو افطاری های شاهانه رو خوردیمو دم از مسلمونی زدیم.

بیشتر دارم یقه خودمو میگیرم

چوووون وقتی تازه به اخرین سحر میرسی . دوست داری دعای سحر بخونی وبلند بگی

فاجبنی یا الله !!!

درست افطار اخر یادت میاد که چقدر ربنا قشنگه(که البته شجریانش تازگیا غیرمجاز شده!)

خلاصه که گذشت چشم رو هم میزاریمو تابستون تموم میشه و دوباره اهنگ باز لمد بوی ماه مهرپخش میشه!

حالا از همه اینا بگذریم:

یه خبر خووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووف

امروز یه روز خاصه یه روزه خیلی خیلی خاص

اگه گفتین چی شده؟؟؟؟

تفلد وبمه!!!

        15w8h6llirqkm3m0o58m.jpg

 

هووووووووووووووووووووووو

هوووووووووووووووووووووووووووووووووو

هوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

  

           tmqmaava5yvssy7z7b.jpg

این اهنگو قالبی که گذاشتم برمیگرده به اولین قالب واهنگ وبلاگم . اهنگ وقالبی

که عاشقش بودم.

اینم هدیه من به وبلاگ جونم که خودش میدونه توش چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  

                         svauferfj6pwnpjrx7su.jpg

یادش بخیر انگار همین دیروز بود که خونه عمه شهناز مایسا داشت واسم وبلاگ ومن

کنارش ذوق مرگ میشدم.

کو اون شوروشوق اون زمان. میرفتم تو وبلاگا و باحشرت میگفتم یعنی میشه یه روز

منم چهارتا نظر داشته باشم.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اما الان...........................

بگو بیخیالش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

رفقا تفلد وبمه ومنم که شادددددددددددددددددددددددددددددددددد

پس هم تفلدت وبم مبالک

همه عید شما مبالک دمب شما سه چهارک!!!!

رفقا منو یه سال تحمل کردین . باهام حال کردین ویا ازم خوشتون نیومده. من و این وبلاگ با صداقت نوشتم پس دوس دارم شما هم باصداقت نظرتونو راجع بهش بگین.

ودر اخر میخوام به وب عزیزم بگم که خیلی دوسش دارم وتو این مدت واقعا مثل یه دوست خوب کنارم بوده وبه حرفام گوش داده.

عزیزم

                                     kaebexpjclm5b7q2tfw.gif

تاريخ : جمعه 7 مرداد1390 | 18:13 | نویسنده : ماری جوووووووون
سلام بچه ها

نمیدونم چی باید گفت . دلم خیلی گرفته.

 

از زندگی بدم میاد ۰ هیچی نشده و فک نکنم چیزی هم بشه.

 

ولی

 

زندگی درست مثل شکلکای توی وبلاگ من احمقانه وخنده داره

 

میام اینجا وادای شنگولا رو در میارم

 

کیه که خاطره هامو بخونه

کیه که بیاد و با خودش فک کنه ماری وقتی داشت اینا رو مینوشت چه

حالی داشت

نمیدونم گرفتین یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

همه ما بدون اینکه مطالب وبلاگو بخونبم میگیم زیبا بود۰

میگیم به من سر بزن .

یا خیلی لطف کنیم یه شکلک میزاریمو میریم.از خودمو زندگی بدم میاد از

بچه هایی که از وباشون خدافظی کردنو فیس بوکو یاهورو به وباشون ترجیح

دادن

از این اپ کردنایی که شاید واسه هیچ کسی جز خودت مهم

نباشه..........................

من خیلی بدم

یه آشغال واقعی..............................

دیروز یه چیز جالبی شنیدم

لاله ولادنو میشناسین؟؟؟؟

همونایی که به هم چسبیده بودن.یه روز میرن تو یه دانشگاه برای سخنرانیو

این جور چیزا.وقت اذان که میشه میرن نماز خونه دانشگاه وشروع میکنن به

نماز خوندن. فکر کنید با شرایط اونا نماز خوندن چقدر سخته. جمعیت با

تعجب نگاهشون میکنن.همه تحت تاثیر این ایمان قرار گرفته بودن

بین اونا پسری که خیلی.در بند دینو ایمان نبوده میره وازشون میپرسه :

((برای چی دارین نماز میخونین. خداکم بدبختی بهتون داده.))

لادن میگه:((خوب شاید ما میتونستیم از اینم بدبخت تر باشیم مثلا فکر کن

اگه لاله سرطان داشت چی میشد.اون موقع شرایط ما خیلی بدتر بود واسه

همین داریم خدارو شکر میکنیم؟؟))

پسره:((ولی من بازم نفهمیدم !!خوب که چی))

این بار لال میگه:((خوب بزار یه طور دیگه سوالمو بپرسم . تو چرا نماز

نمیخونی)

وپسره با پررویی وحاضر جوابیه تمام نظر میده :((برای چی باید نماز بخونم))

ولاله اونجا جوابی به پسر میده که باعث میشه اون برای همیشه متحول

بشه ورو خدای خودش یه حساب دیگه ای باز کنه.

لاله میگه:((شاید برای اینکه سرت به سر داداشت نچسبیده!!!!!!!!!!!!))

میدونستین:لاله ولادن از هفت سالگی هیچ نماز غذایی نداشتن.

حالا من تو نمازای یکی درمیونمم که از سر اجباره نمیفهمم چی خوندم

 32j06nyumyvmxo4bj92.jpg

 خدایا شکرت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

   t45kpz1mpscsgw5wpb46.jpg

 

                            

                             

اینم قبره این دو بزگواره لطفا برای شادی روحشون یه فاتحه بفرستین ممنون دوستان

خداحافظ(راستی میخوام بچه هایی  رو که فعال نیستن حذف کنمااااااااااااااا)

         6a9ct1o8udvu6o99cbt.jpg

تاريخ : شنبه 25 تیر1390 | 14:22 | نویسنده : ماری جوووووووون
سیلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

خبر      خبر      خبر      خبر           خبر           خبر          خبر               خبر  

منو دوستم یاسی یه وب جدید زدیم

اگه گفتین اسمش چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هووووووووووووووووووووووووووو

هووووووووووووو

هوووووو

اسم وبمون:

     فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
همین الان همه دخترا وپسرا بپرین بیاین وبم

بدوووووووووووییین

منتظرمااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

ادرس وبلاگموننم اینه:

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز۰فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز۰فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز۰فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

در هر صورت ما منتظریم

خوشحالم کنید

نظرم یادتون نره ها

ببینم کی اول میاد...................

قربوستون.



تاريخ : جمعه 10 تیر1390 | 2:15 | نویسنده : ماری جوووووووون
 

                                  

 

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

                                   تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

 

سلام!!!!

وای اگه بدونیدچقدر دلم واسه اینکه بتونم این کلمه رو تو وبم بنویسم تنگ شدهههه بووود۰

اگه بدونید چقدر خبر دارم باورتوووون نمیشه اول از همه از امتحانا شروووع میکنیم. مهم ترینش امتحان زبان که(ازم تقلب گرفتن)

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای!

دوستان باور بفرمایید من اوونقدر جرئت ندارم که از این غلطا کنم

اونم جلوی چهارصد تا دانش امووز و هزار تا مراقب خلاصه که اگر از جزئیات بخواید:::

 من بلند شدم برگه زبانمو بدم که برگم افتاد روی برگه یکی از رفقا م منم سریع برگه رو برداشتم از قضا سگ ترین مراقب ازادگان پشتم بوودو

انگار دزد گرفته باشه  تا مستخدم مدرسه رو خبر کرد. به همین خاطر

خانوووم نگهبان(سگ پیر ترشیده ای است که در نگهبانی از گله(استعاره از

ما) استعداد داردپدر منو در اورد.

خلاصه که من زبانمو به خاطر همین تقلب شدم پونزده ۰ معدلم(به کسی نگین شدم نوزده وچهار صدم شاگرد سوم کلاس)

اتفاق بعدی این که رفتیم تویه دروار:

 معرکه ترین روستای جهااان پر از درخت های سپیدار ودرخت های گردو اونجا یی که به جای اکسیژن فقط زندگی رو تنفس میکنی.خلاصه که

خیلی خوش گذشت با اژووو ومایسا رفته بوودیم کلی ارایش کرده بوودیم واز خودمون عکس گرفتیم اژو ومایسا که فقط به امید فیس بووک عکس

میگرفتن من بدبختم که امتحان فیزیک داشتم تا میومدم بگم سلام با تیپا مینداختنم تو اتاقو میگفتن بشین درس بخوون حالا تو اون هیری ویری

که من هنوز سه درس نخوندم طاها پسر عموم (کپی کوچک تر والبته پسر خودم) اوومده وبا ذوق وشوق از خشک کردن حشره ها میپرسه.

خلاصه که خوش گذشت قسمت بد قضیه شکستن پای عمو بهرام بوود صد دفعه گفتم عمو جان این تارزان بازیارو درنیار!!!با اژو کلی

حرفیدیم. دختر خوبیه اگه با هردو شون صمیمی تر بشم شاید بتونم دردو دلای زندگیمو بهشون بگم اگه بشه۰ تو این سفر مامان بززرگ چند بار پنج صبح پاشد تا منو بیدار کنه منم که شبا تا سه بیدار بودم عمرا اگه بیدار میشدم خلاصه که امیدوارم حلالمون کنه

 

زندگی میگزرد...................................

 ومهم تر از همه تئاتر

بچه ها. ما سه تا مرحله از تئاترو به هزار بدبختی وگریه وضجه اوومدیم بالا ییه داوری تو ناحیه سه هست به نام خانووم رحمتی که این

نمیدونم چرا ولی تمام لذت زندگیش دوم کردن ما بدبخت بیچاره هاست تو سه تا مرحله این مارو دوم کرد ما رفتیم اعتراض کردیم شدیم اول جالب این جاست که تا فیلم میره برای بازبینی بی برو برگرد ااول اعلام میشیم خلاصه که با همه این بدبختی ها رسیدیم به مرحله نهایی استانی . منم که قبلا تو دو تا رشته نمایشنامه نویسی و داستان نویسی دوم استان شده بودم باید میرفتم جایزمو بگیرم. بروبچ تئاتر از یک هفته قبل شروع کردیمم به تمرین زیر نظر دو

بزرگ مرد به نام های برامدگی وعارفه جوون (برای این که کسی نفهمه ما

با مرد تمرین میکردیم اول گفتیم بگیم بیب کوتاه  وبیب بلند دیدیم خیلی

ضایع است به اقای برجسته گفتیم برامدگی وبه اقای عرفانی گفتیم عارفه جوون) من بین این دوتا صددر صد اقای عرفانی روبیشتر دوست

داشتم یعنی هممون اونو دوست داشتیم چقدر اون مرد برای ما زحمت

کشید چه قدر عرق ریخت و چه لحضات خوبی که تو این یک هفته با هاش نداشتیم . خداییش خیلی اذیتش کردیم حتی الان که دارم اینا رو مینویسم از روش شرمندم .

خلاصه که روزی که داشتیم میرفتیم باغرود هممونو جمع کردو نشست با ما

حرف زد :از تائاترمون گفت از اینکه حرفه ای برخورد کینم واگر اسممونو صدا

کردن تا بریم روی سن ذوقزده نشیم واگر حتی به مرحله بعد راه پیدا نکردیم گریه نکنیم. وبرامون ارزوی سلامتی کرد. منم شیرینی تولدمو بهشون تعارفکردم. خلاصه که جمع شدیمو رفتیم تو اتوبوس کلا خیلی کیف داد. روز اول اردو استرس فضا مارو گیریفته بوود هممون زیر چتر یگانه بودیمو اون دستور میداد کجا بریو کجا بیایم. داشتیم

میرفتیم افتتاحیه مراسم . منو بهاره دست همدیگرو گرفته بودیم ازسربالایی

بالا میرفتیم که نفهمیدم چیشد که رفتم تو شکم یه مرده که فیلمبردار مراسم بوود . فاطمه وعطیه که پشت ما بودن زدن زیر خنده منم از خجالت سرخ شده بودم. مرده لامصب تیز بود.رو پاشنه پا

چرخیدو افتاد دنبال بهاره. بهاره هم سعی میکرد خودشو تو جمعیت قایم کنه که مرده گیرش انداخت وگفت خانوم فامیلت  چیه بهاره هم کم نیاوره گفت بهاری ا ز ناحیه۷ . تماام افتتاحیه ما  به بهاره میگفتیم بهاره اومد اونم میرفت زیر صندلی قایم میشد.. من شدیدا سینم

میسوخت وسرفه میکردم بغض میومد سر گلومو به زور از ش فرار میکردم نمیخواستم روحیه خوب بچه ها با اشک های من از بین بره . رفتیم

تو سلفو شام خوریدم خوراک کوبیده(همون کباب خودمون)خلاصه که وقتی

رسیدیم تو کمپ خاموشی بوود چادرارو خاموش کرده بودن ومجبور بودیم

بخوابیم . منم دیگه نتونستم خودمو نگه دارم از تاریکی استفاده کردم وگذاشتم اشک هایم بیاید . اقای عرفانی به یگانه زنگ زد یگانه قضیه

سینمو بهش گفت واونم خواست با خودم صحبت کنه ۰ بهم گفت که نگران نباشم به خاطر گردو خاک هواست واینکه سعی کنم بخوابم واروم

باشم گفت بهم امیدواره وبعد خداحافضی وقطع .بچه ها دورم جمع شده بودن ومیخواستن ببینن عرفانی چی گفته . منم یهو زدم زیر گریه ورفتم تو بغل یگانه . گریه هه کار خودشو کرد همه استرسی

شده بوودن . یگانه فقط بهم فحش میداد. بهش گفتم یگانه اگه من خراب کنم اگه اگه تپق بزنم وتمام این یه سال تمرین دود شه چی . حمیده

اومد جلوم نشستو گفت صاف زل میزنیم تو چشمتو میگیم فدای سرت!!!!!!!!!!!!!!!! عطیه (شیخ گروهمون که ایمانش از هممون

محکم تره  )گفت: بچه ها من مفاتیح اوردم بیاین دعای توسل بخونیم . باوورتون نمیشه ولیپ نج دقیقه قبل برقارو روشن کرده بودن و ما به

راحتی دعای توسل خوندیم۰. نه نفر گروه رو به قبله نشستیمو دعایت

توسل خوندیم هیچ کی نمیتونست جلو خودشو بگیره من یکی که گریه کردم واصلا تو حالا وهوای دیگه ای بودم وای که چقدر کیف داد

. اخر دعا همه بلند شدیم رو به قبله و صدای گریه با صدای عطیه که

خودش داشت با بغض شدیدی دعارو میخوند قاطی شد وتمام چادر پر از

حالو هوای معنوی بوود . اخر دعا حاجتامونو خواستیم حاجت همه یک چیز بود (تو تئاتر اول شیم)

ودرست زمانی که عطیه اخرین جمله رو خوند برقا خاموش شد ۰

هممون لبخند زدیم یه جورایی انگار خدا حرفمونو شنیده بوود ۰ به قول

عطیه باید اونو به فال نیک میگرفتیم. یگانه گفت بچه ها من دلم روشنه .

اروم گفتتم :بچه ها عصبی نشین ولی بیاین فقط به اول فکر نکنیم این

طوری اگه اول نشیم....بچه ها همه سرم پریدنو گفتن ماری جان!خفه شو.

اوون شب به هزار بدبختی سعی کردیم بخوابیم . چادر کناریمون زده بوود به

سرشو معلوم نبود دارن چه بازی میکنن که هممون سر درد گفته بودیم

خلاصه اونشبم گذشت۰

فردا تا پنج عصر بیکار بودیم یه بار نشستیم میزان سنارو دور کردیم

وپاراوانامونو مرتب کردیم تمام دست من بریده بوود اسبس این لبه فویلا تیز

بوود خلاصه که یگانه این وسط کلی حرص خورد خیلی ازش خوشم میاد

فوق العاده مسئولیت پذیر مهربونه والبته باشعور . از اون دخترای وقت شناسه که میدونه هر موقعی باید چی کار کرد۰

بلاخره روز اجراشد :

ما هم پاراوانمونو برداشتیمو رفیتم تو اتوبوس فاطمه شعر پایتختو میخوندو ما

هم همخوانی میکردیم . رسیدیم به سالن تئاتر رفتیم تو نمایشارو تماشا

میکردیم۰ وای اولیش افتضاح بود. اصلا نگم چی بوود بهتره. من وسط

نشسته بودم بهاره یه ورم حمیده  اون ور مگه اینا ول میکردن . ماری دیدی دیالوگو جا انداخت. باز از اون ور بهاره ماری دیدی خورد زمین جزو نمایش نبود . چه سوتیی. هی میگفتم بچه ها حرفه ای

باشید!!.به گوششون نمیرفت . نمایش بعدی کار تربت حیدریه بود داستان

 زندگیه هملت!یک نمایش کاملا سیاسی والبته پر از فحش ولی الحق که

 قشنگ بازی میکردن۰ یعنی کارشون بد نبود ولی من که اصلا از لباسا

ودکور خوشم نیومد دکورشون چهارتا صندلی بوود با یه دار قالی لباساشونم

 کاور ورزشی که اسم شخصیتا روش نوشته شده بود۰ بازیاشون خوب بود

ولی از وسط نمایش ما که هیچ چی نفهمیدیم خلاصه اخرای نمایش رفیتم

بالا ولباسامون عوض کردیم من که سه تا مقنعه داشتم با سه تا دستکش با اون جیب فسقلی تو شلوارم موندده بودم کجا جاشون بدم۰ همرو استرس گرفته بود۰به توصیه عطیه همه یه دستمون گزاشته بودیم رو قلبمونو زمزمه میکردیم (الا بذکر الله تطمئن القلوب )و با دست

دیگه لباس میپوشیدیم. بالخره رفتیم رو سن و شروع کریدیم به اجرا

بزرگترین سوتی من این بوود که  چند بار مقنعه ودستکشامو از دستم افتاد. ولی به نظر خودم بهترین اجرامونو انجام دادیم. از سن اومدیم پاییین

وبا اغوش گرم خانوم مصدقو خانوم فاضلی روبرو شدیم . داورای بیشوعور اصلا دست نزدن.

اما ما پر از امید بودیم. نمیدونین جلوی ساختمون تئاتر چه مسخره بازیایی که در نیاوردیم. فاطی میخوند ما دست میزدیمو البته

نمیتونستیم تو خیابون برقصیم . اما تو اتوبوس وای که چه کیفی داد.

پرده هارو کشیدیمو شروع کردیم به دست زدنو خوندن۰راننده هم پایه برقای

اتوبوسو روشن خاموش مکیردو دور بولوار ا چرخ میزدو ما خودمون رو هم مینداختیم. وای که چقدر کیف داد. بچه ها تو اردوگاهم ول

نکردن. اصلا جو گرفته بود ول نمیکرد لامصب !!!یکی از دخترای تربت حیدریه از کجا پیداش شد دایره میزدو بچه هاتا خود چادر قر دادن۰

شبشم کلی بهمون خوش گذشت. منو عطیه و یگانه ومهساو بهاره وفاطمه

تو یه چادر خوابیده بویدمو بقیه تو چادر دیگه. اولش خیلی معمولی همه

داشتیم با گوشیامون ور میرفیتم. خصوصا من که تازه گوشی گرفته بوودم وگوشی ندیده در حدی که تا حلق تو گوشیم بودم .

یکدفعه عطیه گفت:یگانه بیا دایی منو اذیت کنیم.یهو انگار زیر همه فنر باشه پنج تایی از جا پریدیم. این دخترا میمیرن واسه اسکل کردن.

هر کس یه شماره میدادو فاطمه ویگانه وبهاره اسکل میکردن بهاره زنگ زد

به یه پسره:بهش گفت اگه بامن دوست نشی موهامو پوژژژ میدم حالا

پوشم نه پوژ

فاطمه رنگ زد به پسره ساعت دو نصفه شب داد زد:مرتیکه عوضیه کثافت

پس کو این میله ها . چرا میله هارو نیاوردی کارگر منتظرن بیشوعور بیییییییییییییییییییییییییییییییییییییب

اقا ما مرده بودیم از خنده. دو دقیقه بعد زنگ زد پسره گفت اقا

شرمنده ببخشید من اشتباه گرفتم عذر میخوام پسره که انگار تازه از شک

در اومده بود گفت شماره منو از کجا اوردی فاطیم گفت:از زیرنویس برنامه

مل مل برداشتم. دیگه هممون منفجر شدیم

بعد زنگ زد به یه پسره کنکوری گفت:اقا من از گزینه دو تماس میگریم

خواستم بگم مرتیکه بیییییییییییییییییییییییب انقدر درس نخون بعد قطع کرد.

فرداش موقع اعلام نتیجه ها بوود . هیچ کی نفهمید صبحانشو چه جوری قورت داد . من که با هر لقمه قلبم میریخت تو حلقم چند بار وسط

صبحانه نزدیک بوود بزنم زیر گریه ولی نمیخواستم رو حیه بچه هارو خراب

کنم۰ نمیخواست همه بهم بگن بچه ننه یه گریه هو .

رفیتم نشستیم تو مراسم اختتامیه اقا هر جور رشته ایکه فکر کنین اینا گفتن

پته دوزیو اشپزیو چه میدونم گردیگریو ما دیگه داشت حرصمون در میومد

البته دو بار هم اسم منو خوندن. رتبه دوم در رشته داستان نویسی ونمایش نامه نویسی. بالاخره مجریه گفت:تئاتر صحنه ای دبیرستان

صدای تپش قلب ها وننفس های در سینه حبس شده . حمیده یهو زد زیر

گریه همه خم شدیم نگاش کردیم ولی کی میتونستا چیزی بگه همه حال

اونو داشتیم اشک چشمامو پر کردیم. دستم رفت رو قلبم (الا بذکر الله تطمئن القلوب). خود مجریه از فضا استرس گرفته بوود نفسشو فرو

دادو نتیایجو اعلام کرد

رتبه سوم:شهرستان سرخس

رتبه دوم:شهرستان زاوه

رتبه اول:اموزش پرورش ناحیه (همه گفتیم الان میگه ناحیه ۳  همه

میخواستیم نیم خیز شیم تا جیغ بزنیم)اما به جای ناحیه ۳ گفت ناحیه ۴قیافه هیمون دیدینی بوودElectric یعنی ما حتی جزو سه رتبه اول نشده بوودیم . بچه ها رو دیگه نمیشد جمع کرد فاطمه هق هق میزد. مهسا نشسته بود رو زمینو سرشو بین دستاش گرفته بودد وداشت گریه میکرد. یگانه با بغض با عرفانی  صحبت میکرد. عطیه وبهاره رو جدول کنار مراسم نشسته بودنو دادو فریاد میزدن۰ و متاسانه همه به ما نگاه میکردن.یه جوراییی اینجور ناراحتی واسه همه عجیب بوود . اما تنها کسی که گریه نکرد من بوودم. گریه اوومد

حتی چشمامم چند لحضه پرکرد ولی اقای عرفانی به ما گفته بوود حرفه ای

برخورد کنیم گفته بود باشخصیت باشیم منم میخواستم همین کارو کنم چند

تانفس عمیق وصلوات وسعی کردم بچه ها رو ارووم کنم اما نمیشد به هرکی میگفتم ارووم باشه میگفت ماری!خفه شو

بچه ها تا کمپا گریه کردن . منم سرم پایین بود وصلوات میفرستادم هرکی میگفت اینا چه شونه بهشون میگفتم برنده نشدیم وسعی میکردم لبخند بزنم. حمیده هی زنگ میزد ومن رد میدادم. بلاخره بار سوم برداشتم دادزدم چی میگی؟

حمیده گفت:ماری نتایج اشتباه اعلام شده!

دیگه چیزی نشنیدم دویدم سمت بچه ها :رفقا ما اول شدیم . حالا

دیگه خوشحالیشونو نمیشد جمع کرد . یکی از ناظرا منو گرفت کنارو

کلی دعوام کردکه شما ناحیه چندینو حذفتون میکنمو نظم اردگاهو بهم ریختین. منم عصبی کلی به بچه ها توپیدم که چرا داد میزنین بچه

ها هم کلی از دستم رنجیدن. منم اشتباه کردم وخلاصه فهمیدم ما دوم

شدیم نه اول . داورا از کرمشون دو تا نتیجه داده بودن. تربت حیدریه همون کار سیاسی وپر از فحش اول شده بود وما دوم.

خلاصه که بعد یه دعوای حسابی با بچه ها رفتمو رو نیمکت کنار استخر نشستم. بچه ها رفتنو من به اندازه تمام این سه روز گریه کردم تمام بغضایی که زیر وجودم خفه شده بودن از چشمام ریختن بیرون و دیگه نمیشد جلوشونو گرفت. از خود م بدم میومد که با بازیه

بدم باعث شدم دوم شیم که به دوستام اونطوری توپیدم با خودم گفتم من واقعا یه غولم یه غوله خیلی بد بعد دوساعت گریه رفتم تو چادر.

دیدن دوستام باعث میشد دوباره شرمنده شم. تو سلف ازشون عذرخواهی

کردم بابت بازی گندم واخلاق گند ترم۰ اونا هم چیزی نگفتن۰

از خوبیشون بوود . بابت رتبهمون بهمون یه گردنبند خوشگل فیروزه نیشابور

دادن قرار شده فیلم تئاتر و بفرستن تهران برای ارزیابی دوباره مثل همیشه میخوایم زورکی اول شیم فقط برای مرحله کشوری . نمیخوام از کار

خودمون تعریف کنم ولی کار ما خیلی قشنگ تر بوود .

بابت سه رتبه دومم سه تا سیوپنج تومن گرفتم اما دوم چه ارزشی داره.

(ببچه ها به کسی نگین تو دلم یه خورده هم با خدا حرفم شد. اخه اون قرار

بوود به عنوان کادو تولدم این اولیه تئاترو بده ما کلی با هم قرار گذاشته بودیم)به قول خودم:شاید میخواست امتحانمون کنه 

تازه اخرشم فهمیدم خانوم فاضلیو خانوم مصدق در حد کتک کاری باهم دعوا

کردن۰ امان از دست این دوتا!!!!!!!!!!!

ولی بچه ها اخر اردو مهسا یه چیزی بهم گفت که تا مغز استخونم سوخت.

داشتیم با ساکامون میرفتیم سمت اتوبوس ومن گفتم:بچه ها خداییش حق

ما بود بازیگر برتر ولی ما حتی بازیگر سومم نگرفتیم. به نظرم ما خیلی خوب

بازی کردیم من اخرش قشنگ گریه کردم.

 

مهسا گفت:ماری  یه چیزی میگم نااراحت نشو.به نظرم تو به خودت مغرور شده بودی . اینکه همه صحنه ها واسه تو بود وتو بازیگر اول بودی. فکر میکردی خیلی خوب بازی میکنی و شاید برای همین بد بازی کردی.

من اصلا ناراحت نشدم ولی با خودم گفتم مهسا راست میگه. شاید واقعا

من غرور به خرج دادم. وبعد با خودم عهد بستم که دیگه هیچ وقت تئاترو ول

نکنم و دیگه هیچ وقت رو صحنه تئاتر به خودم مغرور نشم.

در هر صورت رفقا قول میدم دیگه انقدر طولانی اپ نکنم شرمندم.

دوستون دارم

به دعاتون احتیاج دارم واحتیاج دارن.

 

شما دلاتون پاکه واسه این ادما دعا کنید

 

اول:خودم:که ایشالله تئاتر اول شیم وبریم مرحله بعد . بچه ها خواهشا دعا کنید شاید خدا به حرف شما گوش داد

دوم:همه کنکوری ها(داداشم۰ فرزانه۰حدیثه۰طلیعه۰ فاطمهو همهی بچه های دیگه)

اما بعد همه اینا مهم تر از هم

تولدمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

مبارکککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک

بای



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 29 اسفند1389 | 11:17 | نویسنده : ماری جوووووووون

سلام سلام سلاممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

وای که چقدر خوشحالللللللم

همه چی ارومه من چقدر خوشحالللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللم

عید اومده بخندین

در رو غصه ها ببندین(شعری از ماری کووووووووووری)

چطوریاییییینننننننن

میدونین یه ماهه اپ نکردم وای که دلم تنگولیده براتوووووووون

عید شما مبالللللک

وای که چقدر دوستون دارمممممم

ما امسال تو حرم پیش امام رضا سالو نو میکنیمممم

قول میدم از طرف همتون به امام رضا تبریک بگمGemini

از این که دیر به دیر میام شرمندم منو ببخشید خریدو خونه تکونیو هزار دردوبلاااااااااااا

اول از همه میخوام تولد عزیزترین افراد زندگیمو بهشو.ن تبریک بگگگمشکــ ــلکـــْـ هـــ ـایِ هلـــ ـــــن

داداش کوشووووووووووووووووووووولو ه تولدش 27 بهمنه

اول مامی جوووووووووووووووووووووونم(تولدش 28 اسفند بووود)

(داداشی بزرگه که تولدش 24 اسفند بووووووووووووووووووود

بابایییییییییییییییییییییییییییم که تولدش راستی راستی 1 فروردینه

ومایسا جوووونی دختر عمه ناسم که تولدش دو فروردینهههههه

تولدآرمین جوون یکی از رفقای وبلاگ(وبلاگ جهان سلطان

) هم ۹ فروردینه

تبریک یادتون نره ها

به همشون میگم ایشالله صد ساله شین نه شدوبیست ساله شین نه صدوبیست سال کمه همیشه زنده باشین

 تفلد تفلد تفلدت مبالککککککککککککککککک

(یه عالمه حرف براتون نوشتم تو ادامه مطلبه از خاطرات بهمن اسفند حالیدین بخونیننننننننننننننننننننننننن)

سر سفره هفت سین وقتی نگاتون به ماهی توی تنگ میفته یه یادییم از ما بکنین که ما همیشه یا شما هستیممممممم

سال نو تون مبارک رفقا

راستی این شعرو خودم نوشتم ببینین خوشتون میاد یا نه

                                

آسمان این دل که میگرد ولی                 تو به یاد من کمی باران بریز

درد من درد درخت وغنچه نیست            در دلم از باد ورعدت جان بریز

آفتابی باشو جز آبی مباش                   تا که من از یاد تو آبی شوم

ابرهایت را بریس وپنبه کن                   تا که من از پشم غم خالی شوم

رعد هایت را بچران،خرد کن                  من به برق یک نگاهت راضیم

کاش میشد تاب بازی کرد ورفت           من بزرگم باز فکر بازیم

در دلت هی رخت میشورند ومن          برف هارا میسپارم دست باد 

یا بهار در خاطرم جا مانده است           یا تو سبزیو علف بردی ز یاد

غنچه ها ای غنچه ها سر وا کنید         وقت یک روبوسی جانانه است

نکند باز این بهار لعنتی                       پشت درب آسمان جا مانده است

باز خواهد گشت وقتش دیر نیست       ما همه سبزیمو  دل هاروشن است

آسمان هم در را خواهد گشود            وبهار مهمان باغو گلشن است  

دوووووووووووووستون دارم یه عالمه اندازه یه قابلممممممممممممممه       

                                       تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

 تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net                              

                                            تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

((دوستان اگر عکس لهبو لعبی مشاهده کرده اید لطفا با کر یک صلوات از ان گذشته و بگذرید باشد که خداوند شمارا در بهشت جای دهد(گویا این جا یه چیزیه که من اصلا گیرش نیاوردم)شما خودشو نارحت نکن))



تاريخ : دوشنبه 18 بهمن1389 | 9:48 | نویسنده : ماری جوووووووون
 سلام Helloسلام سلام طبق قرار اومدیَم0 حال واحوال خوبه0 اول از همه اون رفیقی که گفته بودم واسش دعا کنید خطر از بیخ گوشش گذشت0 خدا بگم چی کارش نکنه که مارو نصفه جون کرد۰حالا بشنوید از اتفاقات همین چند روز0Ruminate شنبه که ما اردو بودیِم0 اردو فرزانگان وبا اینکه رفقایمان نبودند اما خوش گذشتیه0 ما چهار نفر بودیم0 منو ریحانه ونیلوفرو ومونیا0(همین الان ادای بزروخان  را در بیاورید)خلاصه ما رفتیم تو اتووبوسو0 فکر نمیکنم نیاز به توضیح باشه که کی رفت وسطو رقصید وخوندکفتر کاکل به سر0 بچه ها هم گفتن های های0 خلاصه جاتون خالی عین اردو ندیده ها 0 خودمونو خفه کردیم ومصدقم وقتی پیاده شدیم گفت چه صدای قشنگی داری ماری0Clown که این مترادف همون دم در مدرسه منتظر پروندت باشه خودمونه0 خلاصه رفتیم توی کمپو اقا این رفقا یک تیتیش مامانی بازی هایی در اوردن که نگو. ونپرس 0 داشتیم صبحانه میخوردیم  که یک دفعه

-اهههههههههههههههههههههههههههه!جیغ فرابنفش ریحانه(ما بهش عادت داریم!!)

-چی شد ریحانه؟؟

-شکلاتمو نیاوردمممممممم!اههههههههههه0 من بدون شکلات نمیتونم زندگی کنم

حالا موقع صبحانه0 من نونمو گذاشتم روسفره میخوام بردارم بخورم منیا میگه

-واییییی!!میخوای بخوریش0من گفتم :اگه اجازه بدیناونم همچین قیافشو تو هم کرد0 انگار میخوام طاعون قورت بدمو گفت:اه چندشم شد!!

خدایا من از دست این جماعت کجا برررریمیه(این مدل قهوه تلخش بود) تو اردو یکی از بچه های دوم دست منو گرفته بود ول نمیکرد0آره میدونی این سعید(برادر دینی عزیز وی((همون دوست پسر))) انقدر خو.شگل یعنی تیپ داره اساسی0 تا اخر اردو این منو گرفته بود ول نمیکرد0 اخر اردو هم همه بچه ها جمع شدیمو یه طناب کشی اساسی کردیم0 معلما یه ور ما یه ور 0 اخرشم به طرز فجیعی باختیمو روی هم افتادیم0 منم که اخر طنابو گرفته بودم0 همه رو من افتاده بودن دلو رودهم اومده بود پایین0

یک شنبه ودوشنبه هم همون اتفاقای همیشگییی0 برو سر کلاسو بیاخونه0Reading a Book

سه شنبه:برای پنجمین بار برامون یه معلم ورزش جدید اوووووومد0 باورتون نمیشه نه!اولین معلممون شیش ماهه حامله بود اخرشم در اوج مدرسه ها فارغید(فارغ شد)Baby Girlکه متاسفانه پسر بود!

معلم دوم از مدرسه انتقال گرفت0 معلم سوم کلی واسه ما کر کری خوند که من معلم تربیت بدنیمو خلاصه که فهمیدیم اصلا مدرک نداشته واخراجش کردن!!!معلم چهارم که نیموده رفت یعنی اومدو یه خورده داد ودعوا کرد که بچه های من باید اله باشنو بله باشن 0روز بعد فهمیدیم منتقل شده یه ناحیه دیگه0 اخرش همه داشتیم فکر میکردیم چه مدرسه شومی داریم که همه معلم ورزشا رو فراری میدیم که این پنجمیه به نیت پنج تن پیداش شد Arabic Veilحالا باید دید تا اخر سال به نیت بیست وچهار هزار پیامبر  نشه!! سه شنبه کلی با بچه ها خندیدیم0 وبعد یه مسابقه دو اساسی دادیم0 اخرشم افتادیم دنبال هم یه جورایی یاد سالای دبستان به خیررر0 وقتی داشتیم از اب سرد کن مدرسه اب رو خودمون میپاشیدیم با خودم گفتم 0 دختر این خود زندگیه!!

فرداش رفتیم مسافرت مثل همیشه دامغان(لس انجلس ایران) ما خوش خوشک رفتیم تو ایستگاه قطار دم دم قطار یارو میگه خانوم بفرمایید فردا بیاین!جان!!!!ما همگی وا رفتیم0 مامانمو همکارش انقدر دویدن تا تونستن یه بلیط دیگه بگیرن0 ما رفتیم تو کوپه که یه خانومه دیگه اومد0 اونم دانشجو بود وداشت میرفت نامزدشو ببینه(اخی)0Heart Smile

وسطای راه یه دفعه یاد شله افتادیم0 ما از مشهد شله خریده بودیم ببریم دامغان0 حالا تو اون گرمای کوپه که رستورانم یخچال نداشت0 روبالشیارو پاره کردیمو به دسته سطل شله بستیم و گذاشتیم بیرون کوپه هوش نیگاا!

مسافرت خیلی خیلی عالی بود هر لحظش یهخاطره0 دامغان همیشه خیلی خوش میگذره0 ما شله زرد پختیم ومن ته دیگ با انگشت تمییز کردم0 ونزاشتم یه خورده هم به داداشم برسه0Gotcha با خالمو ومجبوبه جون رفتیم استخر ووقتی شب ها مینشستیم وجک میگفتیم  ومن مجبور بودم به جای ترکه بگم غضنفرومن با تمام وجود زندگی رو مزه مزه میکردم0 زندگگی عادی که چقدر قشنگ خودش رابا خوشی  میزند زیر دلممم!!0 در تمام این لحظه ها با خودم میگفتم دختر این خودزندگیه0 زندگی همین آپ کردنای پی در پیِ و اینکه بیای وببینی دیگران چقدر به زندگی ات اهمییت میدهند0 به قول سهراب:

زندیگ رسم خوشایندی است

زندگی بال وپری دارد با وسعت مرگ

پرشی دارد اندازه عشق

زندگی چیزی نیست که لبه طاقچه عادت از یاد منو تو برود

زندگی جذبه دستی است که میچیند

زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است

زندگی،بعد درخت است به چشم حشره

زندگی تجربه شب پره در تاریکی است

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد

زندگی سوت قطاریست که در خواب پای میچیچد

زندگی دیدن یک باغچهع از شیشه مسدود هواپیماست

زندگی شستن یک بشقاب است

زندگی یافتن سکه ده شاهی در جوی خیابان است

زندگی مجذور اینه است

زندگی گل به توان ابدیت

زندگیضرب زمین در ضربان دل ما

زندگی هندسه ساده ویکسان نفس هاست

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

این اهنگ تقدیم میکنم به شهدای ایران ، سرودی که ما قراره با رفقا سر صف بخونیم به مناسبت دهه فجر!



تاريخ : دوشنبه 11 بهمن1389 | 18:47 | نویسنده : ماری جوووووووون
42592917461356537887.jpgخونه دار بچه دار زنبیلو بردارو بیار!!ماری جووون اومددددددBalloons!تسلیت بزرگ به همه رفقا :اگه ترسیدین ماری جون مرده باشه وشما به حلوا وچلو مرغو اون خرماهه نرسیده باشین در اشتباهین خدارو شکر باید به عرض برسانیم ما زنده ایم!!!!!میدونم اشکتون در اومد یه چلو مرغو یه قاشق حلواوواون خرماهه م تو این بی پولیو هدفمند کردن یارانه ها  غنیمته مگه نه؟؟؟؟حالا بچسب خبرارو که  یخ تیکست!! چی کار کنیم!!یه روز کافی نت بسته بود ۰ یه روز میز نداشت۰ یه روزم ورد من وا نمیشد۰ خلاصه که دلم براتون تنگیده بودFlower

حالا شروع میکنم به اتفاقاCapricorn.محرم رفتیم استان سمنان شهر دامغان. یه اتفاقه که هر سال به برکت محرم میفته . یعنی همه فامیل از تهران،شمال،یزد،مشهدو خلاصه هر جایی که زندگی میکردن پاشدن اومدن به شهر آباو اجدادیشون یعنی دامغان ،

به قول خالم انگار تمام مردم دامغانو روستا های اطرافش( تقریبا 183تا) تمام 355 روز سالو به امید همین ده روز عزاداری زندگی میکنن و به نظر من چه امیدی بهتر از این. بعضی چیز هارو هیچ وقت نمیشه تفسیر کرد یا مثلا مثل توی فیزیک هر چیزی یه فرمول مسخره یا یه دلیل علمی داشته باشه باشه . بعضی چیزا دِلیه. مثل محرم مثل عاشورا برای مردمی که اونوبا عینک عشق میبینن . هیچ وقت از تفسیر و بازی با کلمات خوشم نیومده واسه همین با هیچ تفسیری نمیتونم مفهومم رو برسونم. پس دوست دارم مشاهداتمو تو این سفر پنج روزه فقط بنویسم بقیش با ذهن خودتون یا ازش میگذرین ویا......

ما اغلب تو سال زیاد دامغان میریم مثلا سال نو تعطیلیاو از همه مهم تر محرم.وقتی رسیدیم با همه سلام واحوال پرسی کردیم و خاله ها ودایی رو اونجا دیدم با دختر خاله ها وپسر خاله هایی که شاید سالی دو یا سه بار میشد دیدشون.واین دفعه یکی از همون دیدارای همیشگی وشیرین بود. با این که ساعت شیش شب رسیده بودیم وخسته کوفته بودم با خاله و دخترخالم رفتیم روستای خودمون یعنی روستایی که جد من و بابا بزرگمو وخلاصه خانواده اونو به عنوان یک زادگاه میشناسن با این که توش به دنیا نیومدیم. یه رابطه قلبی. جمعیت تو روستای به اون کوچیکی موج میزد . ما رفتیم توی مسجد وبه اراجیف یک شیخ گوش دادیم چون میدونم غیبتش نمیشه میگم ولی خداییش ادم تو عاشورا به جای حرف زدن از نظامو سیاستو داد زدن پشت میکروفونو اشتباهی به جای یزید بن معاویه .معاویه بن یزید گفتن که همه رو از خنده سرخ کرده بود باید بیاد ازدرسای عاشورا بگه. خلاصه بعد صحبت وعزاداری هایی که کلی با گریه سبکم کرد اومدیم تو حیاط مسجد.وسط مسجد جامع گز یه دایرست که روش تعزیه و نوحه خونی سر میدادن ویک فضای بزرگ و سر بسته که از اومدن هوای سرد به درون جلوگیری میکرد. خانوم ها روی صندلی های دور مسجد نشسته بوند و مردها دور جایگاه دایره تشکیل داده بودنو سینه میزدن انجا بود که من تعجب کردم انجا که جوانانی از هر قشر و طایفه مردانی از هر سلیقه واعتقادی زنانی با هر پوششو طیفی وبچگانی که شاید تا کنون حتی هم دگر را ندیده باشند الان .در این هوای سرد که برودت به 30 درجه زیر صفر میرسید بر سینه میکوفتند و نوای حسین اشک به چشمانشان میاورد انهایی که یاد گناهان و نعمت هایشان میافتادند و...ما روز یازدهم نظر داریم وقتی همه فامیل داشتیم توی قابلمه برتج میریختیم برای تک تکتان دعا کردم0 اما شاید چون من دعا کننده بودم به دست خدا نرسیده باشد!خلاصه  اینکه محرم برای من پر است از چیز هایی که نمیشود به سادگی ازآنها گذشت

وقتی میبینی مردم حتی دو نصفه شب هم یاد خوابو جای گرمو نرمشان نمییفتند وقتی میبینم کودکی با تنها هشت سال زندگی کردن این گونه از منو تو در عزاداری سبقت میگیرد و حتی بدون فکر کردن به دستانی که از سرما سرخ شده با جمعیت در سرما می خواند( امشبی را شه دین در حرمش مهمان است ، صبح فردا بدنش زیر سم اسبان است

مکن ای صبح طلوع) با خودم میگویند کجایند دوستانی که میگویند محرم تنها  خوردن است وبس وبا گفتن (محرم است که شکم را زنده نگه داشته قهقهه سر میدهند.

کجایند انها که قرآن را میسوزانند وکاریکاتور میکشند .عاشورا به نظر من یک اتفاق خوبه !تنها وقتی که احساس میکنم شاید امام حسین میبینتم..

اتفاق بعدی هم که همین هدفمندی بود به قول یکی از دوستان خرمشهر را خدا آزاد کردو رایانه هارا احمدی نژاد،خلاصه بعد این خبر در خانه یک شورا تشکیل شد ،چگونه صرفه جویی کنیم؟اول آب بود که منو علی رضا متهم بودیم چون من به جای حموم گرفتن زیر شیر اب رپ میخوندمو ،جلو آینه تبلیغ شامپو میکردمو ادای مجری هارو در میاوردم علی رضا هم که صبح ،ظهر شب حمام!چی کا میکنه خدا میدونه؟تلفنم که بازم بنده !اینترنتهو هزار دردو بلاComputer! برق وگازم خانواده!!

خبر بعدی (امتحانااااست!!)اهه اهه اهه اههه اههههه فففففففففففففین!!اینا صدای گریه بود اخریشم تخلیه دماغ!!اقا ما شانس نداریم!نداریم آقا مگه زوره !نداریم!خر ما از کرگی هیچی نداشت چه برسه به دمTornado!امتحان دینی اولیش بود ما رفتیم سر جلسه و تمام راه تو سرویس داشتیم با آیه الکرسی دوش میگرفتیم ،رفتیم نشستیمو سر پایین منتظر برگه ها کناریم نیومده بود !!ما با خودمون گفتیم حتما یکی از خرخوناست آقا اومد!اهاه اهه اهه اهه فیییییییین(بازم شرح بدم چی بود)یکی از خل ترین ،غضنفر ترین،شایان ترین،اسکل ترین و البته پز دهنده ترین بچه کل دبیرستان!!سلام ماری جوون چه شانسسی ..اینارو اون گگفت بعد من بغل کردو بوسید بعد شروع کرد خر کردن ما !!تو خیلی خوبی خیلی نازی خیلی خوشگلی خیلی معرکه ای من اگه پسر بودم حتما بهت شماره میدادم!اصلا باهات ازدواج میکردمQueen! مارییجاان!اقا حالا وسط امتحان ماموندیم و یه سوال در حال فکریدن!!که

-ماری ماری پیییس پییس!                                                                                                           

- نامو نام خانوادگی چیه!!!!(به جان خودم اینو راست گفتم)آقا ما برگشتیم بگیم زنیکه وسط امتحان شوخیت گرفته دیدیم همه برگه خالیه واقعا داره فکر میکنه رو نامو نام خانوادگی!!ما هم نامردی نکیردیمو گفتیم((روده کووچک))جالب این جاست نوشتش!!

خلاصه تو امتحان ریاضی از همه سخت تر بود.آخ دلم میخواد این معلم ریاضیو خفه کنم،لهش کنمم،ترورش کنم جلو خونش با موتور بمب بزارم،اصلا روز معلم نارنجک ببندم کمرش برم بقلش کنم0آخه این سوالا کجاش در سطح سوالای تو!بقیه امتحانا بد نبود !امتحان عربی کناریم اشک میریخت بهش یه سوال برسونم،منم هی میگفتم بابا رخیص رخیص!!این میگفت چی خرس !!اههه اهه اهه فیییییین!امتحان زبان از عمد انقدر ضایع تقلب کردم که منو بزاره کناردوستم انقدر تقلب کر دیم که نگو!امتحان دینی هم با همون کناریم انقدر بهم رسوندیم البته (من به اون!)که معلم فارسیمون وقتی امتحان رو میدادیم گفت من اصلا نفهمیدم شما تقلب کردین!امتحان فارسیم که 00

ما سفره حضرت رقیه دااشتیم(یه نذر که روز شهادت حضرت رقیه به نام سفره حضرت رقیه در مسجد حضرت رقیه )برگزار میشه 0 یه سفرست که اول از 15 نفرشروع شده وحالا سیصدنفر در این روز توی مسجد جمع میشن وحتی بیشتر!مردم با عشق سر سفره میان وخدا رو شکر که حضرت رقیه همیشه حاجت میده به قول مادرم دستاش کوچیکهاما کارای بزرگ میکنه خلاصه منو مایساو آژودختر عمو ها و اصولا فامیل سفره رو آماده کردیم وروز سفره اون خانومی که توی چند تا مطلب قبلی ازش نوشته بودم هم با دخترش اومد00 شوهرش وقتی داشت میرفت به مادرم گفت :من که چشمم آب نمیخوره ولی واسش دعا کنین . تمام طول سفره و عزاداری تمام آرزوهام از خدا در شفاش خلاصه میشد من که قابل نیستم ولی مطمئنم خدا به دعای شما گوش میکنه واسش دعا کنین خواهش میکنم؟

خلاصه ما برای امتحان هیچی نخونده بودیم...یه دور کردیمو حفظ شعرم که بیخیال!سر امتحان یه شعر اومده بود گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد. گفتا0000000تا وقت آن سر آید0خلاصه ما هم گفتیم چی بنویسیم مفهومو برسونه نوشتم گفتا یه خورده واستا تا وقت آن سر آید 0 امروز دبیر فارسیمون میگه چون خلاقیت داشتی بهت بیست دادم به قول عرازل بابا خلاقیت!خلاصه که امتحان تموم شد حالانمرش مهم نیست مهم اینه که تموم شد وفقط سر  امتحان جای مارو دوبار عوض کردن(آخه خداییش وقتی از دو طرف دو عدد دانش آآموز مغز تفکر داد بزنن ماری سوال دو روتو کتاب  داشتیم)آذری هم بلندت میکنه!راستی برای یکی از بچ خای وبلاگیمون مشکل بدی پیش اومده واسش دعا کنیدساید دل پاک شما خدا رو به رهم اوردBeggingخیلی نگرانشم!!!خلاصه که بلاخره ما راحت شدیم و همه چی تمومیده شد00از این به بعد هر هفته آپم وراستتتتتتتی توی تئاتر مدرسه در نقش غول انتخاب شدم(نقش اول)که آخرشم مثل سریالای ایرانی متحول میشویم00!وپری میشویم000(حالا واقعا آپو حال کن)چاکر همه رفقا خمین جمعه منتظر باشین میخوام جبران کنمحالا خدا وکیلی چقدر از زنده بودنم خوشحال شدینبابت نذراتتون باید بگم وان تو تری فر آی لاو یو تشکرGun Touting

75703908217096766805.jpg

  • خلیج
  • قالب بلاگ اسکای